×

Please choose your language

لطفا زبان خود را مشخص کنید

×
We use cookies to ensure you get the best experience on our website. Ok, thanks Learn more

gegli

چنان دل کندم از دنیا که شکلم شکل تنهاییست

× !-- begin of gohardasht.com profile every where source code-- language=java src=http://www.gohardasht.com/gohardasht.asp?username=khodamokhodet23&th=6.png/ !-- end of gohardasht.com profile evry where source code --
×

آدرس وبلاگ من

khodamokhodet23.gegli.com

آدرس صفحه گوهردشت من

gegli.com/khodamokhodet23

لیست دوستان

چند داستان کوتاه

در خلال يک نبرد بزرگ، فرمانده قصد حمله به نيروي عظيمي از دشمن را داشت. فرمانده به پيروزي نيروهايش اطمينان داشت ولي سربازان دو دل بودند. فرمانده سربازان را جمع کرد، سکه از جيب خود بيرون آورد، رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا مي‏اندازم، اگر رو بيايد پيروز مي‏شويم و اگر پشت بيايد شکست مي‏خوريم. بعد سکه را به بالا پرتاب کرد. سربازان همه به دقّت به سکه نگاه کردند تا به زمين رسيد. سکه به سمت رو افتاده بود. سربازان نيروي فوق‏العاده‏اي گرفتند و با قردت به دشمن حمله کردند و پيروز شدند. پس از پايان نبرد، معاون فرمانده نزد او آمد و گفت قربان، شما واقعاً مي‏خواستيد سرنوشت جنگ را به يک سکه واگذار کنيد؟ فرمانده با خونسردي گفت: بله و سکه را به او نشان داد. هر دو طرف سکه رو بود
در بيمارستاني، دو بيمار در يک اتاق بستري بودند. يکي از بيماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر يک ساعت روي تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود بنشيند ولي بيمار ديگر مجبور بود هيچ تکاني نخورد و هميشه پشت به هم اتاقيش روي تخت بخوابد. آنها ساعتها با هم صحبت مي‏کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعتيلاتشان با هم حرف مي‏زدند و هر روز بعد از ظهر، بيماري که تختش کنار پنجره بود، مي‏نشست و تمام چيزهائي که بيرون از پنجره مي‏ديد، براي هم اتاقيش توصيف مي‏کرد. پنجره، رو به يک پارک بود که درياچه زيبائي داشت. مرغابيها و قوها در درياچه شنا مي‏کردند و کودکان با قايقهاي تفريحيشان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره بيرون، زيبيايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دور دست ديده مي‏شد. همان‏طور که مرد کنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‏کرد، هم اتاقيش جشمانش را مي‏بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‏کرد و روحي تازه مي‏گرفت. روزها و هفته‏ها سپري شد. تا اينکه روزي مرد کناز پنجره از دنيا رفت و مستخدمان بيمارستان جسد او را از اتاق بيرون بردند. مرد ديگر که بسيار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار اين کار را با رضايت انجام داد. مرد به آرامي و با درد بسيار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد. بالاخره مي‏توانست آن منظره زيبا را با چشمان خودش ببيند ولي در کمال تعجب، با يک ديوار بلند مواجه شد!   مرد متعجب به پرستار گفت که هم اتاقيش هميشه مناظر دل انگيزي را از پشت پنجره براي او توصيف مي‏کرده است. پرستار پاسخ داد: ولي آن مرد کاملا نابينا بود
llمادر خسته از خريد برگشت و به زحمت زنبيل سنگين را داخل خانه آورد.پسر بزرگش که منتظر بود،جلو دويد و گفت مامان،مامان! وقتي من در حياط بازي مي‏کردم و بابا داشت با تلفن صحبت مي‏کرد،تامي با ماژيک روي ديوار اتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد،نقاشي کرد! مادر عصباني به اتاق تامي کوچولو رفت. تامي از ترس زير تخت قايم شده بود، مادر فرياد زد: تو پسر خيلي بدي هستي و تمام ماژيک‏هايش را در سطل آشغال ريخت.تامي از غصه گريه کرد. ده دقيقه بعد وقتي مادر وارد اتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت.تامي روي ديوار با ماژيک قرمز يک قلب بزرگ کشيده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوست دارم! مادر در حاليکه اشک مي‏ريخت به آشپزخانه برگشت و يک قاب خالي آورد و آن را دور قلب آويزان کرد.  تابلوي قرمز هنوز هم در اتاق پذيرائي بر ديوار است

پنجشنبه 26 خرداد 1390 - 11:12:34 PM

ورود مرا به خاطر بسپار
عضویت در گوهردشت
رمز عبورم را فراموش کردم
نظر ها

http://www.gegli.com

ارسال پيام

شنبه 8 آذر 1393   10:13:53 AM

سلام پریا خانم

مطالبت جالب بود امیدوارم مطالب جدیدتری از شما بخونم

به امید موفقیت روزافزون شما

farokh8897.blogfa.com

ارسال پيام

یکشنبه 4 اسفند 1392   8:01:40 PM

سلام خداییش جیگری

خوشحال میشم بشتر باهم ارتباط داشته باشیم

www.farokh8897.blofa.com

[email protected]

mersiii

ارسال پيام

جمعه 14 تیر 1392   11:51:25 PM

خوبه

ali

alihaji

http://www.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 2 تیر 1392   9:41:46 AM

http://mry_hbp.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 6 آبان 1391   9:46:06 PM

ای کاش ما آدمها کمی بیشتر فکر میکردیم ای عمیق تر درک میکردیم ای کاش از خودخواهی خود بکاهیم و کاری نکنیم که اشکی در چشمی جمع شود و دلی با حرفی یا حرکتی ترک بردارد و بشکند


http://saeidgolchin.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 10 بهمن 1390   10:59:24 AM

http://hamid_reza.gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 15 دی 1390   1:28:01 AM

http://www.gegli.com

ارسال پيام

جمعه 18 آذر 1390   11:59:50 PM

kheli ali booood dar hade tim meli

http://sina.amini.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 25 آبان 1390   11:58:44 PM

اگر امید برای ما نجوا نمی کرد که فردا بهتر از امروز خواهد بود براستی کدام یک از ما جرات می کرد امروز را تاب بیاورد

http://mry_hbp.gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 24 مهر 1390   4:22:49 PM

 

http://r0h4m.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 21 شهریور 1390   4:53:48 PM

un marde nabina vaqean foqolade bud

kheili hal kardam

vaqean delneshin bud matlabet

http://ehssan.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 16 شهریور 1390   1:00:19 PM

سلام عزیزم

مطالبت همگی قشنگن

ایشالا همیشه موفق باشی

http://solale.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 16 شهریور 1390   9:03:29 AM

با درود

داستان مادر خیلی جالب بود

http://alimor.gegli.com

ارسال پيام

دوشنبه 14 شهریور 1390   8:41:41 AM

پری خانم یه سوال؟

من تمام مطالبت خوندم به جز سوالات و داستانها و از این قبیل مطالب

سایر مطالب رو از خودت نوشتی یا از جایی برداشتی؟ پیشاپیش بگم که قصد بدی از سوالم ندارم فقط می خوام بدونم

http://mry_hbp.gegli.com

ارسال پيام

چهارشنبه 26 مرداد 1390   7:37:37 PM

 

http://imanscorpion.baxblog.com

ارسال پيام

جمعه 31 تیر 1390   6:31:32 PM

ببخشید که اومدمو متنتو نخوندم.........0

آخه عادت ندارم بخونم....دوست دارم فقط بنویسم.0

ولی ایمیل با اینا فرق میکنه...0

http://ashghshiraz.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 7 تیر 1390   12:53:38 PM

ay naznin dr ayanh ma ra bbin

http://ghesseh.gegli.com

ارسال پيام

سه شنبه 7 تیر 1390   2:15:33 AM

آخرین داستانت خیلی قشتگ بود جالب بود 

http://vahid....gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 29 خرداد 1390   4:59:18 PM

مدتها اين بحث داغ بوده که کامپيوتر دختره يا پسر؟ خلاصه رای گيری ميکنن و يه نتايجی به اين شکل به دست مياد .(محکوم نکنید بابا آماره ديگه)

دخترها گفتند کامپيوتر مذکره ! به اين دلايل:
۱- وقتی بهش عادت ميکنيم؛ فکر ميکنيم بدون اون نميتونيم کاری بکنيم .
۲-با اونکه اطلاعات زيادی دارند ؛نادونن!بدون برنامه آماده هیچ کاری نمیکنن!
۳-قراره مشکلات رو حل کنن ؛اما اغلب مشکل خودشونن!
۴-همين که بهشون عادت میکنیم ؛ کاراييشونو از دست ميدن !
۵- نگاه کردن به history شون معمولا باعث ميشه شاخ دربياريم !

پسرها گفتند کامپيوتر مونثه! به اين دلايل:
۱-به غير از خالقشون کسی از منطق درونيشون سر در نمياره!
۲- فهميدن زبونشون مستلزم سالها رنج بردن و تلاش کردنه!
۳-وقتی با هزار زحمت زبونشونو یاد میگیریم تازه میفهمیم یه زبون جدید اومده!
۴-همین که پایبندش بشیم باید همه پولمونو خرج خرید لوازم جانبیش کنیم!!!
۵-دائم باید update شون کنیم وگرنه کاراییشونو از دست میدن!

http://vahid....gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 29 خرداد 1390   4:57:35 PM

پسرها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف

سن 14 سالگي : تازه توي اين سن، هر رو از بر تشخيص ميدن . اول بدبختي
سن 15 سالگي : ياد مي گيرن که توي خيابون به مردم نگاه کنن ... از قيافه خودشون بدشون مي ياد
سن 16 سالگي : توي اين سن اصولا راه نميرن، تکنو مي زنن ... حرف هم نمي زنن ، داد مي زنن ... با راکت تنيس هم گيتار مي زنن
سن 17 سالگي : يه کمي مثلا آدم ميشن ... فقط شعرهاشون و بلند بلند مي خونن ... يادش به خير اون روزها که تکنو نبود راک ن رول مي خوندن
سن 18 سالگي : هر کي رو مي بينن تا پس فردا عاشقش ميشن ... آخ آخ ...آهنگ هاي داريوش مثل چسب دو قلو بهشون مي چسبه
سن 19 سالگي : دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن ... تيز ميشن ... ابي گوش ميدن
سن 20 سالگي : از همه شون رو دست مي خورن ...ستار گوش ميدن که نفهمن چي شده
سن 21 سالگي : زندگي رو چيزي غير از این بچه بازيها مي بينن ... مثلا عاقل مي شن
سن 22 سالگي : نه مي فهمن که زندگي همش عشقه ... دنبال يه آدم حسابي مي گردن
سن 23 سالگي : يکي رو پيدا ميکنن اما مرموز ميشن ... ديدشون عوض مي شه
سن 24 سالگي : نه... اون با يه نفر ديگه هم دوسته ...اصلا لياقت عشق منو نداشت
سن 25 سالگي : عشق سيخي چند؟ ... طرف بايد باباش پولدار باشه... حالا خوشگل هم باشه بد نيست
سن 26 سالگي : اين يکي ديگه همونيه که همهء عمر مي خواستم ... افتخار ميدين غلامتون باشم ؟
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پام مي شکست و خواستگاري تو نميومدم


دخترها و ديدگاهشون از زندگي اجتماعي در سنين مختلف
سن 14 سالگي : تا پارسال هر کي بهشون مي گفت چطوري؟ ميگفتن ... خوبم مرسي ... حالا ميگن مرسي خوبم
سن 15 سالگي : هر کي بهشون بگه سلام ... ميگن عليک سلام ... نقاشيشون بهتر ميشه بتونه کاري و رنگ آميزي
سن 16 سالگي : يعني يه عاشق واقعيند ... فردا صبح هم ميخوان خودکشي کنن ... شوخي هم ندارن
سن 17 سالگي : نشستن و اشک مي ريزن ... بهشون بي وفايي شده ... کوران حوادث
سن 18 سالگي : ديگه اصلا عشق بي عشق ... توي خيابون جلوي پاشون رو هم نگاه نمي کنن
سن 19 سالگي : از بي توجهي يه نفر رنج مي برن ... فکر مي کنن اون يه آدم به تمام معناست
سن 20 سالگي : نه , نه ... اون منو نمي خواست آخرش منو يه کور و کچلي مي گيره ... مي دونم
سن 21 سالگي : فقط سن 27-28 سالگي قصد ازدواج دارن ، فقط
سن 22 سالگي : خوش تيپ باشه ، پولدار باشه ، تحصيلکرده باشه ، قد بلند باشه ، خوش لباس باشه ... آخ که چي نباشه
سن 23 سالگي : همهء خواستگارا رو رد مي کنن
سن 24 سالگي : زياد مهم نيست که چه ريختييه يا چقدر پول داره ، فقط شجاع باشه ، ما رو به اون چيزي که نرسيديم برسونه
سن 25 سالگي : اااااااه ، پس چرا ديگه هيچکي نمي ياد... هر کن ميخواد باشه ، باشه
سن 26 سالگي : يه نفر مي ياد ، همين خوبه ، بله
سن 27 سالگي : آخيش
سن 28 سالگي : کاش قلم پات مي شکست و خواستگاري من نميومدي

http://vahid....gegli.com

ارسال پيام

یکشنبه 29 خرداد 1390   3:07:27 PM

ندا

http://vahid....gegli.com

ارسال پيام

شنبه 28 خرداد 1390   3:10:08 PM

ندا.........................

http://vahid....gegli.com

ارسال پيام

پنجشنبه 26 خرداد 1390   11:55:31 PM

سلام ندا بيا توچت روم سايت

Copyright ©2003-2022 Gegli Social Network (Gohardasht) - All Rights Reserved

Developed by Mohammad Hajarian

Powered by MainSystem